محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

385

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

و « 1 » در فرهنگ بمعنى سخن نيز آورده و به اين بيت سوزنى متمسك شده كه : بيت آيد صواب هر چه تو گوئى و خصم را * يار او زهره نى كه كند هيچ‌گونه چك و بمعنى زنخدان و فك اسفل نيز آمده و بمعنى آن چوبى چند كه بر هم بندند سه شاخه و چهار شاخه و بيشتر ، و غلهء كوفته را به آن بباد دهند و چچ نيز گويند آورده و شاهد اين دو معنى اين دو بيت فرالاوى آورده : شعر تا بكى بوسه بر چك جلبى * بشمرى همچو تنكهء صراف يا « 2 » بغربيله همچو برزگرى * دانه از كه بچك بسازى صاف * چابك - بمعنى جلد و چست « 3 » باشد . مثالش شيخ سعدى گويد : بيت بچابكتر از خود مينداز تير * چو افتاد دامن بدندان بگير « 1 » و بمعنى زود و بسرعت نيز به نظر رسيده چنان كه هم شيخ شيرازى فرمايد : بيت قبا بست و چابك نورديد دست * قبايش دريدند « 4 » و دستش شكست و بمعنى تازيانه نيز آمده . مثال اين معنى امير خسرو گويد : بيت خشم ستيزنده را چابك تأديب زن * ظلم شتابنده را لنگر فرويش « 5 » نه * و بمعنى اول چابوك نيز گويند . فرويش ، بمعنى فرو گذاشت و عطلت باشد در امور . مثال چابوك حكيم اسدى گويد : بيت چو چابوك دستى است بازى سكال * كه در پرده داند نمودن خيال چوبك - مصغر چوب ، و نيز آن چوب خرد كه پاسبانان بر طبل زنند تا مانع خواب ايشان شود . مثالش شاه طاهر گويد : بيت عنقريبست كه چوبك زن ايام خزان * مىزند بر در دروازهء گلشن چوبك چاك - يعنى شكاف . مثالش مولانا اميدى گويد : شعر خوش آنكه چاك گريبان ز ناز باز كنى * نظر بر آن تن نازك كنى و ناز كنى و بمعنى شكافته نيز آمده چنان كه شيخ سعدى گويد : بيت اى بر تو قباى حسن « 6 » چالاك * صد پيراهن از جدائيت چاك و بمعنى قباله نيز آمده « 7 » در فرهنگ . و به اين بيت حكيم متمسك شده : بيت گرچه ستد زمانه چك چاكرى ز ما * آتش نخست در شكن چاك و چك زنيم

--> ( 1 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 2 ) اصل : تا . ( متن تصحيح قياسيست ) . ( 3 ) كلمه از « ب » است . ( 4 ) « س » : در نكرديد . ( 5 ) « الف » : فرديش . ( 6 ) « الف » « س » : حسن و ( متن از « ب » است ) . ( 7 ) « س » : آمده و .